مرتضى راوندى
187
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
نهاد ، كه چرا حبيبا درين فصل زمستان ، در كنج شبستان نشستهاى و راه شد و آمد دوستان بستهاى ، نه آخر ، هزاردستان گلستان دانش ، تويى و قمرى بوستان بينش . بهانه آوردم ، و گفتم نه آخر تا گل نرويد ، بلبل سخن نگويد و تا سرو نبالد ، قمرى ننالد . تبسّمى كرد و به رخسار و قامت خويش اشاره نمود ، يعنى حال كه چهرهء گلگون و قامت موزونم ديدى ، گاه ترانه است نه وقت بهانه . كنون كه سرو و چمن شد چمان و رست ز گل گل * فغان برآر چو قمرى سخن سراى چو بلبل سخن بگوى كه مينا به گوش ساغر صهبا * همى اشاره به گفتن كند ز نالهء قلقل چون اين حلاوت گفتار مشاهده رفت برجستم و چون جان شيرينش در كنار گرفتم و گفتم : از اين حلاوت گفتار بس عجب نبود * كه خاك در طرب و آسمان به رقص آيد هر آن كمال كه داغ قبول تست بر آن * چو ذات عقل ، مبرا ز غيب و نقص آيد چون لختى راز و نياز كرديم و سخن از هر درى ساز ، به مناسبتى ذكر گلستان سعدى عليه الرحمه كه هر وقتش را هزار دفتر نثار درخور است به ميان آمد : گلستان كه هر برگ گلش را * هزاران گلشن خلد است بنده روان اهل معنى تا قيامت * به بوى روحبخش اوست زنده حالى آستينم گرفت كه خدا را چه باشد ، همتى گماشته آيد و كتابى به نظم و نثر بر آن نمط نگاشته ، برآشفتم و گفتم : اى يار ، از آنچه گفتى استغفار كن ، چه مايهء من به حدّى نيست كه با چنين كسى تحدّى « 1 » جويم و بر نمط او سخن گويم . نه هر متكلمى فصيح است و نه هر معالجى مسيح . « سحبان » را با « باقل » چه نسبت و نادان را با عاقل ؟ نه هر ستارهاى برجيس است و نه هر مظلومى جرجيس ، هر شبانى كليم نيست و هر معمارى ابراهيم . نه هر سياهى عنبر است و نه هر غلامى قنبر . نه هر تلخى عقّار « 2 » است و نه هر تيغى ذو الفقار « 3 » . . . » فروغى بسطامى يكى از شعراى نامدار عهد قاجاريه ، ميرزا عباس فروغى بسطامى است كه ابتدا « مسكين » تخلّص كرد ، ولى پس از آنكه در دستگاه
--> ( 1 ) . تحدى : برابرى ( 2 ) . دواى شفابخش . ( 3 ) . شمشير على ( ع )